Monday, February 15, 2016

#8 ترجمه: ملزومات خوشبختی - فصل چهارم

فصل چهارم

الوینا زیادی افراطی بود. هانس همیشه این را می‌گفت، در حالی که می‌خندید و توامان احساس شرم و اشتیاق داشت. الوینا چیزهایی از فروشگاه‌ها کف رفته بود. و از جاهای دیگر. بدون این که پولش را بدهد. هانس گفت تو زیادی افراطی هستی و شروع به دویدن کرد. خندید، دست الوینا را گرفت و دوید. الوینا چراغ رومیزیِ بار را زیر پالتوی‌ش زده بود. بار محبوب هانس. بعد از این‌که رقصیدند و مست کردند، دست در دست هم آن‌جا را ترک کردند به سمت کیوسک نگهبانی. همه‌چیز کاملا طبیعی به نظر می‌رسید. لامپ را بعدها روی زمین نزدیک تخت‌خواب گذاشتند، طوری که انگار همیشه آن‌جا بوده است. الوینا همیشه وقتی در تخت روی شکم دراز کشیده بود و منتظر هانس بود، بی‌وقفه آن را روشن و خاموش می‌کرد. «هانس! بیا، بیا منو بگا!» و لامپ را روشن و خاموش می‌کرد. انگشتش را به نرمی روی کلید لامپ می‌کشید. «همین حالا بیا هانس.» الوینا هرکاری که دلش می‌خواست انجام می‌داد. و هانس هم از این قضیه خوشش می‌آمد.  الوینا راه خود را دور نمی‌کرد. این روراستی، فقط در مورد سکس نبود که اتفاق می‌افتاد. همیشه تمایل داشت این‌طور روراست باشد. رفتار وحشیانه او، به هانس حس خوبی می‌داد. طوفانی بود که به جنگل زندگی هانس آمده بود. الوینا به یاد هانس آورد که او هنوز زنده است، که زندگی می‌تواند طور دیگری باشد. دنیای سربه‌راه و راکد او می‌توانست طور دیگری باشد. این تغییر حس خوبی به‌ش می‌داد. ضربان ناگهانی قلب.
ادامه دارد!



Sunday, January 24, 2016

#7 ترجمه: ملزومات خوشبختی - فصل سوم

فصل سوم

الوینا برای خودش یک [ماشین] گلف خریده بود، دو سال قبل از این که با هانس آشنا شود.
گلف را با اسپری سفید رنگ کرده بود. راه‌راه مثل گورخر. گلف [نزد پلیس] ثبت نشده بود. پلاک نداشت. چون الوینا آدرس ثابت نداشت. به پلیس راهنمایی‌رانندگی گفت می‌خواهد به هامبورگ برود، چون آن‌جا یک دوره خلبانی می‌گذراند. پلیس گفت باید پیاده شود. اما او در ماشین ماند و گفت که عجله دارد، که قرار است خلبان شود، که اجازه ندارد دیر کند، که عصر امروز باید یک سخنرانی کند، که پلیس باید راحتش بگذارد. اما پلیس رهایش نکرد. الوینا به صورت پلیس اسپری پاشید. مامور پلیس فریاد زد. همکارش اسلحه کشید. و بعد الوینا هم فریاد زد.
الوینا را به زور از ماشین بیرون کشیدند و دستگیر کردند. الوینا فریاد زد: «جلقی! متجاوز! ولم کن. من قرار است خلبان بشوم. باید به هامبورگ بروم. جلقی!» دست‌بندش زدند و روی صندلی عقب ماشین پلیس نشاندندش. الوینا چنگ می‌زد و گاز می‌گرفت. و فریاد می‌زد. پلیسی که چشمانش آسیب دیده بود به درمانگاه رفت. و الوینا شش هفته در بازداشت‌گاه موقت بود. مدام فریاد می‌زد و نمی‌دانست چرا دستگیر شده است. می‌خواست به هامبورگ برود. می‌خواست خلبان بشود. می‌خواست به گلفش برگردد. به هامبورگ برود. خلبان بشود.
الوینا دیگر چیزی نفهمید. هیچ چیز. همه چیز به سادگی اتفاق افتاد. جلسه دادگاه. و بعد آسایشگاه روانی. یک موسسه بسته. به‌ش گفتند شیزوفرنی. الوینا آرام‌بخش خورده در یک اتاق. مرد پرستار تخت را برای او آماده کرد. اسمش رولف بود. از الوینا خوشش می‌آمد. به نظرش الیونا زیبا می‌آمد. الوینا خوشحال بود که پرستار مدام می‌آمد و با خوشحالی به او نگاه می‌کرد. الوینا برایش توضیح داد که چه فکر می‌کند. اما برای پزشک هیچ‌چیز را توضیح نمی‌داد. چون پزشک حرف‌هایش را باور نمی‌کرد. به این دلیل برای رولف توضیح می‌داد. رولف کنار او می‌نشست و به حرف‌های او گوش می‌داد. رولف تا جایی که ممکن بود حرف‌هایش را باور می‌کرد. و وقتی غیرممکن بود فقط به‌ش نگاه می‌کرد. به این که چطور چشمانش باز و بسته می‌شود؛ همان‌طور که هانس بعدها نگاه می‌کرد. کمی‌ کم‌تر از دو سال رولف و الوینا با هم بودند. الوینا همه‌چیز را برای او توضیح داد. تا وقتی که او را ترک کرد. تا وقتی که با چندانش از در رد شد.
دوباره آن بیرون، در دنیای واقعی. به‌خاطر مصرف قرص‌های‌ روزانه علیه خیال‌پردازی‌ش حالش خوب بود. موهایش را شانه زد و بینی‌اش را تمیز کرد. آماده‌ی بیرون رفتن شد. دیگر برای مردم توی تراموا خطرناک نبود. با روزنامه‌ای با آگهی کار در دست به یک کافه رفت. و بعد هانس، که هیچ‌چیز نمی‌دانست.

ادامه دارد!



Wednesday, December 30, 2015

#6 ترجمه: ملزومات خوشبختی - فصل دوم


فصل دوم

الوینا همان روز در خانه‌ی هانس ساکن شد.
چمدانش را با خودش آورده بود. هانس حسابی از این کار تعجب کرد. چرا الوینا اینقدر مطمئن بود که هانس زنده خواهد ماند؟ الوینا گفت «در غیر این صورت هم در این‌جا ساکن می‌شدم» و به او خندید.  هانس بیشتر تعجب کرد. اما این حیرت حالش را خوب کرد. ناراحتی‌اش برطرف شد. و تا مدت‌ها بازنگشت.

هانس شیشه‌های دوجداره را در اینترنت فروخت. هرچیزی را که برای شیشه‌بری برای ساختن پاسیو لازم داشت را. معامله را از نگهبانی راه‌آهن جوش داد. سفارش‌ها را می‌گرفت و تحویل می‌داد. و آن پایین قطار به سرعت رد می‌شد. الوینا در تخت دراز می‌کشید و او را تماشا می‌کرد که پشت میز تحریر می‌نشیند، لخت و سفارش‌ها را یادداشت می‌کند. می‌گفت «همین الان می‌آیم»، و الوینا بازوانش را می‌گشود و منتظر او می‌شد. هانس در آغوشش می‌پرید و ناپدید می‌شد. ساعت‌ها به‌هم می‌چسبیدند. تا وقتی یک فکس دیگر بیاید. نوشتن سفارش‌ها، فاکس کردن، سفارش دادن به عمده فروش، تحویل به مشتری، نوشتن صورت‌حساب، عشق‌بازی. این اسمی بود که  الیونا رویش گذاشته بود. «منو بگا هانس. هانس منو بگا».  و هانس او را می‌گایید. در طبقه اول. و آن پایین قطار بود. بعد غذا می‌خوردند. شاید آتشی آن بیرون روشن می‌کردند. و دوباره بالا. پنج هفته این‌طور گذشت. تا وقتی که الوینا غمگین شد، در یک روز سه‌شنبه.

خودش را در تخت دفن کرد و به دیوار زل زد. دیگر هیچ‌چیز نگفت، از جایش تکان نخورد، پاسخ هیچ‌چیز را نداد؛ چیزی که باعث شد هانس به شدت بترسد. هانس اصلا سردرنمی‌آورد. و الوینا چیزی برایش توضیح نمی‌داد. فقط آن‌جا دراز کشیده بود. غمگنانه نگاه می‌کرد. سه روز تمام. روزهای بلند. خیلی کم غذا می‌خورد. هانس کنارش دراز کشید. او را نگاه می‌کرد. او را با لطافت نوازش می‌کرد. از خانه بیرون نمی‌رفت. همه‌ش در کنار او بود، می‌دید که الوینا به چیزی نگاه می‌کند. اما نمی‌دانست به کجا. چشم‌هایشان بسته می‌شد. اول الوینا. بعد چشم‌های هانس. دوباره باز می‌شد. کنار هم دراز کشیده بودند، در حالی که الوینا سکوت کرده بود، هانس منتظر بود، مدام ازش می‌پرسید که چه‌ش شده‌ است و او چیزی نمی‌گفت. ساکت بود. فقط نفس می‌کشید. آرام کنار هانس دراز کشیده بود، بدون لبخند. «الوینا، با من حرف بزن». به پهلو دراز می‌کشید و او را نگاه می‌کرد. نفس‌های الوینا آرام و غمگین بود. تا وقتی هانس به خواب می‌رفت و دوباره بیدار می‌شد. تا این‌که سه روز گذشت.


هانس بیدار شد و دید الوینا روی زمین نشسته. روی کارت‌پستال خم شده. بدنِ هانسِ در کارت‌پستال را با مدادرنگی رنگ می‌کرد. موها، پوست و کف آشپرخانه را. همه رنگی شدند. الوینا به آن خندید. الوینا سوال هانس را که «چی شده» با یک «هیچ‌چیز»ِ ساده، جواب داد. او را در آغوش گرفت. مدت زیادی در گوشش زمزمه کرد. «من یک خانه در اسپانیا دارم. با من به اسپانیا بیا. می‌خواهم به دریا بروم. دلم برای دریا تنگ شده».  در گوش هانس زمزمه می‌کرد. این‌طور بود که هانس فهمید چرا او غمگین بود. و قبول کرد. «باهات به اسپانیا می‌آیم. فردا.»

ادامه دارد!

Saturday, December 26, 2015

#5 یک عمر اشتباهی بودیم

یک سال، یک‌سال‌ونیمی می‌شه که زندگیِ‌ دوگانه‌م، سه‌گانه شده: دنیای واقعی؛ دنیای مجازی؛ و سومی: دنیای قصه‌ها.
در این مدت به شکل جنون‌آمیزی رمان خوندم و با شخصیت‌هاش زندگی کردم.
به‌شون فکر کردم و سعی کردم کشف کنم چی شد که اینجوری شده‌ن.
چند روز پیش رمان‌نویس محبوب خودم رو پیدا کردم. کسی که بیشتر از هر کسی می‌تونه به من نزدیک باشه.
چند لحظه پیش اما کشف مهم‌تری کردم: نزدیک‌ترین شخصیت داستانی به خودم رو پیدا کردم:
توو رمان «آزادی یا مرگ»ِ کازانتزاکیس، وسط اون‌همه پهلوان و قهرمان و بزن‌بهادر و دلیرمرد و حاکم و انقلابی، یکی هست
«که برای تحصیل به پاریس رفته بود، سه ماه به تصور این که به دانشکده‌ی پزشکی می‌رود، به دانشکده‌ی حقوق می‌رفت. پس از آن که در آن شهر همه‌ی تاکستان‌های پدرش را خورده بود، با یک کلاه "میرابویی" و با دختر صاحب‌خانه‌ی پاریسی‌اش به کرت برگشته و یک داروخانه باز کرده بود.»
البته خب، یه فرقایی داریم: دختر صاحب‌خانه‌ی پاریسی آقای کاساپاکیس باهاش موند، ولی هم‌دانشگاهی رشتی من ترکم کرد. یا این که من هنوز داروخونه راه ننداختم.
ولی اصل قضیه همونه.
من کاساپاکیس زمانه‌ی خودم، بدون داروخونه، بدون دختر پاریسی...


Sunday, December 13, 2015

#4 ترجمه: ملزومات خوشبختی - فصل اول

خواندن این رمان را چهار-پنج ماه قبل به سفارش هم‌خانه‌ی سابقم –یک آنارشیست (البته فقط به زعم خودش) سوئیسی- شروع کردم. اما زود رهایش کردم، چون زیادی سختم بود.
چند وقت قبل دوباره شروع کردم به خواندن، و این بار خیلی آسان‌تر بود. همچنان البته به کتاب‌های لغت نیازمندم. هنوز داستان را تا آخر نخوانده‌ام. بنابراین ممکن است داستان مزخرفی باشد با یک هپی‌اند کلیشه‌ای. هرچند تا این‎جا چیز دیگری‌ست.
جملات کوتاه و بدون فعل، یا استفاده از مصدر به جای فعل، از ویژگی‌های کتاب است و تلاش کرده‌ام حفظش کنم. اما تا جای ممکن سعی کرده‌ام واقعا فارسی بنویسمش.
بازنویسی‌اش به فارسی، قبل از هرچیزی، چالشی‌ است برای خودم. می‌خواهم ببینم چیزی را که می‌فهمم آنقدر می‌فهمم که بتوانم به فارسی بنویسمش. انتشارش هم قبل از هرچیزی ملزم کردن خودم به نوشتنش است. و بعد به اشتراک گذاشتن تجربه‌ی زبان‌آموزی؛ چیزی که در توئیتر شروع کردم و علاوه‌بر این که در یادگیری خودم تاثیر مثبت داشت، بازخورد خوبی هم گرفتم. (نشانه‌ای بر این که در تویئتر جز زامبی، آدم‌های زیادی پیدا می‌شوند که سعی می‌کنند کارهای به‌دردبه‌خور بکنند. هرجا که شما نیستید، لزوما جای بدی نیست.).
اسم داستان را کاملا تحت‌اللفظی ترجمه کرده‌ام و مطمئنا می‌شود عبارت‌های بهتری پیدا کرد. هر هفته یک-دو یا سه فصل داستان را -بسته به وقتم- منتشر می‌کنم.
تاکید می‌کنم که این ترجمه‌ی یک نوآموز زبان است و ممکن است پر از غلط‌های فاحش باشد. به‌ش اعتماد نکنید!


روی دیوار توالت بود. در بار[1] مورد علاقه‌اش. یک کارت‌پستال قدیمی.یک نقاشی. مردی با دهان باز روی زمین دراز کشیده و زنی وارد اتاق می‌شود و در ابری بالای سرش[2]: «در آشپزخانه مرده‌ای، هانس؟ من اصلا نمی‌شناسمت!». در دلش باید می‌خندید. چون اسم خودش هم هانس[3] بود. به زن در کارت‌پستال هم خندید. به این صداقت. به این منطق. هانسِ در کارت‌پستال به‌ همین راحتی مرده است. جالب است. هیجان‌انگیز است. هرگز چنین چیزی ندیده بود. هانسِ مرده. اولین بار است چنین چیزی می‌بیند. هیچ‌کس چنین چیزی ندیده است. این که یک هانس دیگر آن‌جا دراز کشیده است. مرده است.
هانسِ واقعی، کارت‌پستال را با خود برد. از دیوار توالت به اتاق خوابش. وقتی بیدار می‌شد، روی دیوار سفیدش آویزان بود. جز آن چیزی روی دیوار نبود. فقط آن کارت‌پستال مسخره، همیشه، برای ساعت‌ها. در زندگی‌اش هیچ تصویری را بیشتر از این ندیده. تصویر را از حفظ شده بود. هر خطش را. هر نقطه‌ای از هانسِ کارت‌پستال را. و زنی که یک ابر نقل قول بالای سرش دارد. هربار دراز می‌کشید، به آن زن فکر می‌کرد، به این که او کیست؟ به این که کمی قبل از آن که به اتاق بیاید به چه فکر می‌کرده؟ به این فکر می‌کرده که آیا هانس را دوست داشت؟ آیا ناراحت است بود؟ بعدش چه می‌کند؟ آیا چیزی می‌خورد؟ آیا همان‌جا می‌نشیند و در حالی که نانی در دهان دارد، به هانس زل می‌زند؟ احیانا ملچ‌وملوچ می‌کند، قهوه می‌نوشد و به هانسِ مرده‌اش نگاه می‌کند؟
شاید در نزدیکی هانس می‌نشیند و دستش را روی صورت او می‌کشد. انگشتان کوچکش را روی دهان و لب‌هایش می‌کشد. شاید در چشم‌هایش فوت می‌کند، چشم‌هایی که نمی‌شناسد. شاید کنارش دراز می‌کشد و سرمای تن او را احساس می‌کند. شاید روی‌اش دراز می‌کشد، گرمش می‌کند، نوازشش می‌کند، گوشش را گاز می‌گیرد، شاید در چشمش تف می‌کند و نگاه می‌کند که چطور آب دهانش جاری می‌شود، چطور یک دریاچه‌ی کوچک می‌شود، و چطور بعد از ساعت‌ها خشک می‌شود. شاید لختش می‌کند و آلتش را می‌مالد. چون خیلی نمی‌شناسدش، چون مرده است. شاید از این کار لذت ببرد. برای‌اش فرقی نمی‌کند. و بعد می‌رود خرید. شاید هم در وان دراز می‌کشد. یا هرچیز دیگری.
زنِ در تصویر یک لباس خواب به تن دارد. هانسِ در تصویر فقط یک زیرشلوار. روی شکمش مو نقاشی شده. و همین‌طور روی پاهایش. او هم روی شکمش مو دارد، مثل هانس در کارت‌پستال. فرقشان فقط این است که همه‌جای او حرکت می‌کند. در کارت‌پستال همه‌چیز ثابت است. نزد او نه. نزد او همه‌چیزحرکت می‌کند. زندگی‌اش، به محض این که چشم‌هایش باز شدند. بعد همیشه بود و دست از سرش برنمی‌داشت. هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت و همیشه باقی می‌ماند. فرقی برایش، برای زندگی‌اش نمی‌کرد که او رنج می‌برد. زندگی سگی.
از خودش پرسید در کارت‌پستال چه اتفاقی افتاده است؟ او چگونه مرده است؟ زمین خورده؟ قلبش ایستاده؟ در آشپزخانه دراز کشیده و قلبش ایستاده؟ یک بازدم، و دیگر هیچ؟ و بعد تاریکی. دیگر دغدغه‌ای وجود ندارد. بعد همه‌جا ساکت شده. و فقط آن زن، که خود را روی او خم کرده، گوشش را گاز گرفته، در چشمش تف کرده، کیرش را به دست گرفته، لمسش کرده، گرمش کرده، با انگشتانش لبانش را نوازش داده، رویش دراز کشیده و همانجا مانده. اما آن‌جا، در دنیای هانسِ واقعی، زنی نبود که به آشپرخانه بیاید. هیچ زنی با لباس خواب. هیچ زنی در آشپزخانه‌ی او. بیدار می‌مانْد و به کارت‌پستال نگاه می‌کرد، به این هانس خوش‌شانس، که همه‌چیز داشت. دوباره چراغ را خاموش می‌کرد و امیدوار بود که حداقل در خواب راحت باشد. در خواب کمی شبیه شادی هانسِ در کارت‌پستال بود.

معمولا در خانه‌ی کوچکش منتظر بود که اتفاقی بیفتد که زمین بخورد و بمیرد. که دیگر از پس شب بیدار نشود. که هواپیمایی روی خانه‌اش سقوط کند. که زلزله‌ای در جنگلش بیاید. اما چنین اتفاقی نمی‌افتاد. برایش هیچ‌چیز پیش نمی‌آمد. تا وقتی که اعلامیه‌ای منتشر کرد: «به دنبال یک زن مستخدم برای خانه‌ی اتاقک مسئول راه‌آهن». و بعد او آنجا بود. الوینا[4].
الوینا هفته‌ای سه روز می‌آمد. زیبا بود. یک‌بار وقتی در آشپرخانه‌ی هانس پیاز خرد می‌کرد، هانس به‌ش گفت که اگر دلش بخواهد، می‌تواند بعد از تمیزکاری و آشپزی و شستن لباس‌ها و بقیه کارها، با او غذا بخورد. الوینا پذیرفت. و بعد از آن با هم غذا می‌خورند. هفته‌ای سه بار. یک بار هانس خوب نگاهش کرد و با خود فکر کرد که «او باید من را پیدا کند»!
در موردش با او حرف زد. کارت‌پستال را به‌ش نشان داد. زن پرسید لباس‌خواب چه رنگی باید بپوشد؟ کِی باید بیاید؟
در حالی که بال مرغ در دهان داشت، آن‌جا نشسته بود و قبول کرد که با کمال میل در چشم او تف کند و نگاه کند که چطور آب دهان خشک می‌شود. روی او دراز بکشد. گوشش را گاز بگیرد. پرسید کِی باید بیاید؟ کِی هانس خواهد مرد؟ به چهره هانس زل زد، هانس نمی‌دانست چه روزی برای مردن خوب است. با خودش فکر کرد: در واقع هر روزی. اما باید تصمیمی می‌گرفت. و این که چطور باید بمیرد، بدون این که همه‌جا خونی شود. به سادگی روی زمین بیفتد، مثل هانس در کارت‌پستال؟ اما آدم فقط به این دلیل که زن خدمت‌کار قرار است بیاید و پیدایش کند، زمین نمی‌خورد. بیشتر فکر کرد. زن روبروی او نشست و زبان روی لب‌هاش کلفتش کشید. مقدار زیادی استخوان مرغ در برابرش بود. دوباره گفت «کی باید بیایم؟». و مرد گفت چهارشنبه.  چون چهارشنبه از دوشنبه بهتر نیست. زن قبول کرد، بلند شد، ظرف‌ها را شست، پیشانی مرد را بوسید و رفت. گفت: «تا چهارشنبه». و هانس دوباره تنها بود، مثل همه‌ی سال‌های قبل.
روزها تا چهارشنبه بلند بودند. هانس اصلا کار نکرد. فقط فکر کرد که چطور باید این کار را بکند. مردن در چهارشنبه. چهار روز در تخت دراز کشید و به آن‌یکی هانس خیره شد. با خود اندیشید چطور باید این اتفاق بیفتد، چطور زمین بیفتد. با زهر؟ زهر می‌نوشد و بعد کف آشپزخانه می‌خوابد. بعد زن خدمت‌کار با لباس خواب می‌آید. و بعد همه‌چیز سرجایش است. به دهان باز هانس در کارت‌پستال نگاه می‌کرد. چطور باز شده بود؟ کمی مجروح شده بود؟ به نظر می‌رسید قبلا کمی درد داشته. هیچوقت به این دقت نکرده بود. هانس در کارت‌پستال یک چیزیش شده بود. رگ‌هایش. شاید قلبش یا هرچیز دیگری. خط‌های دهانش واضح بودند. شاید او اصلا نمی‌خواسته. برای اولین بار این فکر را کرد. پریشان بود. هانس در کارت‌پستال یک چیزیش شده بود. از ماه‌ها قبل کارت‌پستال را خوب میشناخت و تازه حالا آن دهان را به درستی دیده بود. چشم‌هایش را بست. در تختش دراز کشید. و برای اولین بار به هانس فکر کرد. این‌که واقعا چه‌جور آدمی بود. این که چه اتفاقی برایش افتاده بود. به زهر فکر کرد، به گرفتگی همه‌ی عضلات، به آب دهان، که ناخواسته جاری می‌شد، و به زن خدمتکار فکر کرد. به این که چهارشنبه چقدر باشکوه می‌تواند بمیرد. به خودش نگاه کرد. به کف آشپزخانه. این که زن چطور جلوی در می‌ایستد. و بعد چه می‌شود. از تخت بیرون رفت و از داروخانه‌های مختلف داروی خواب‌آور خرید. همین‌طور دستگاه آبمیوه‌گیری، میوه و مشروب قوی. فکر کرد «یک کوکتل برای پایان». بعد دراز کشیدن و تمام. با شلوارزیر در کف آشپزخانه. مثل هانس در کارت‌پستال. اما روزها به شکل ناخوشایندی طولانی بودند. ناخوشایندتر از هروقت دیگری.

و سرانجام چهارشنبه شد. مدت زیادی در حمام بود. بعد در آشپرخانه. خرد کردن میوه‌ها، کوبیدن قرص‌های خواب‌آور با هاون. خرد کردن یخ و گرفتن آبمیوه‌ها. یک لیوان قشنگ خرید. ناخن‌هایش را لاک زد. کاری که همیشه دوست داشت بکند. ناخن‌های پا. قرمز. نشست. همه‌ی کارها را انجام داده بود. لیوان پر در برابرش بود. شرت سیاه. تازه از حمام درآمده. موهای شسته شده. لیوان را در دست گرفت و نگاه کرد که چطور یخ‌ها آب می‌شوند. سختش بود. دودل بود. مدت زیادی به لیوان نگاه کرد. وقت زیادی نداشت: زن خدمتکار. باید می‌نوشید، زن همین حالا می‌آید. الوینا. باید لاجرعه می‌نوشید. حتما فرح‌بخش بود. بعد سریع کف زمین دراز می‌کشید. چشم‌هایش را می‌بست و منتظر می‌ماند تا دهانش باز شود. بو کشید. بوی میوه و آب‌میوه و مشروب می‌آمد. بوی خوبی بود. با این‌همه  مردد بود. تمام بعدازظهر را. مدام یخ خرد می‌کرد، نوشیدنی در لیوان می‌ریخت، آب هلو می‌گرفت، قرص‌خواب‌آور بیشتری اضافه می‌کرد و به لیوان خیره می‌شد. یک جرعه از بطری مشروب قوی نوشید. و فرصت مدام کمتر می‌شد. زن خدمت‌کار به زودی از راه می‌رسید. آن‌قدر مردد ماند تا صدای در را شنید. لیوان را بلند کرد، شنید که چطور زن در را از داخل چفت کرد. باید کاری می‌کرد، دودل بود، آرام تکان خورد، شنید که زن دارد لباس عوض می‌کند، یک‌بار دیگر بو کشید، شروع کرد که کاری کند، شنید که صدایی می‌آید، زن الان می‌آید، لیوان را برداشت و به آرامی در کابینت گذاشت، دراز کشید. چشم‌هایش را بست. احساس بزدلی کرد. کف آشپرخانه، مثل مرده‌ها. تکان نمی‌خورد و تاجایی که ممکن بود آرام نفس می‌کشید. هرچند مدت‌ها بود که قلبش به این تندی نزده بود. هنوز مردد بود. چیزی تکان نمی‌خورد. زن در آستانه‌ی در ایستاد. صدای پاهایش را پشت‌سر روی کاشی‌ها شنید. تکان نمی‌خورد. چشمایش بسته بود. زن سرپا مانده بود. هانس نفسش را حبس کرده بود. همه‌چیز ساکت بود. فقط یک قطار آن بیرون. زن دوباره شروع به حرکت کرد. نزدیک‌تر آمد. دور هانس چرخید. هانس نفس نمی‌کشید، تا جایی که ممکن بود آرام و سطحی. با خود گفت «ماده‌خوک بزدل». نفس نمی‌کشید. زن سمت سینک ظرف‌شویی رفت و چیزی را شست. شاید دست‌هایش را. هانس تکان نمی‌خورد. نفس‌هایش خیلی آرام بود. حس کرد که زن در نزدیکیش نشست. نزدیک سرش. ران‌های زن را نزدیک بازویش حس کرد. به هانسِ کارت‌پستال فکر کرد. به لیوانِ در کابینت. به این که زن حالا چه‌ریختی است، قیافه‌ش چطور است. حس کرد که چشمش مرطوب شد. زن آب دهانش را به آرامی در کاسه‌ی چشمش جاری کرد. مدام بیشتر می‌شد. چشمش زیر آب دهان به آرامی لرزید. شنید که زن بزاق را در دهانش جمع می‌کند. شنید که زن لب‌هایش را تیز می‌کند، و چطور بزاق از دهانش بیرون می‌پرد. چطور بزاق به او ضربه می‌زند. و نفس‌های زن بالای سرش، شنید که چطور به همراه بزاق در چشمش فوت می‌کند. تکان نمی‌خورد. زن بوی خوبی می‌داد. مرد می‌توانست صورتش را بو بکشد. دهانش فقط کمی از او فاصله داشت. آب دهانش بالا و پایین می‌رفت. و بعد دندان‌های زن از راه رسیدند.  نفس‌های زن بلندتر شد، صدایش به گوش می‌رسید. بعد لب‌هایش. گاز گرفت. لاله‌ی گوش مرد گزیده شد. زن آن را مکید و دوباره گاز گرفت. صدای نفس‌های مرد بلندتر شد. اما همچنان تکان نمی‌خورد. فقط می‌لرزید. او هم می‌خواست زن را بمکد. همه‌جایش گرم شده بود. زن داغ بود، زبانش، نفس‌هایش. زن دوباره روی او آمد، با زبانش روی صورت او، و با زبان گرمش چشم او را نوازش کرد. زن کاسه‌ی چشم مرد را زیرورو کرد و آب‌دهان خود را جمع کرد. مرد دوباره لرزید. و نفس‌هایش تندتر شد. خوشحال بود که لیوان در کابینت است، کنجکاو بود، دوباره لرزید، زبانِ زن را حس کرد، می‌خواست آن را ببیند، می‌خواست تکان بخورد، می‌خواست چشم‌هایش را باز کند، دهانش را، زن را لمس کند، نگاهش کند، به‌ش هجوم ببرد، کاری بکند، زبان زن را در دهان خودش نگاه دارد. زن روی مرد دراز کشید. گرمش کرد، او را بوسید، شکمش را، کیرش[5] را، همه‌جایش را لیس زد. تا دهانش. و چشم‌هایش. همه‌جا.
حالا هانس خوشحال بود.





ادامه دارد...!





[1] Bar
[2] متن اصلی چنین است: روی دهان، یک "بالون نقل قول". Sprechblase و به انگلیسی Speech Balloon. معادل دقیقی برایش پیدا نکردم. "ابر نقل قول" هم چندان خوش نمی‌نشیند.
[3] Hans
[4] Elvina
[5] انتشار این متن برای پیدا کردن معادل مناسب برای این کلمه، دو روز به تاخیر افتاد. یادم نمی‌آید در هیچ داستانی کلمه‌ی "کیر" را دیده باشم، جز داستان‌های "سکسی فارسی"! سانسور باعث شده با چنین چیزهایی کاملا غریبه باشیم. قطعا اگر سانسور نبود، تا به‌حال ده‌ها کتاب واجد چنین واژه‌ای منتشر شده بود و من هم احتمالا یکی-دو تا را خوانده بودم و لازم نبود شخصا در موردش تصمیم بگیرم! به‌هرحال به جای Glied از آلت و به‌جای Schwanz از کیر استفاده کرده‌ام. به نظر خودم –و آن‌طور که از صاحب‌نظر مورد اعتمادم پرسیدم- مناسب‌ترین معادل‌ها هستند و هرچیزی جز این می‌توانست خودسانسوری باشد.

Thursday, December 10, 2015

#3 سوالی که ویران می‌کند

نمی‌دانم چندبار فیلمش را دیده‌ام. چندتربار فقط آن سکانس را. و چندین‌تربار صدایش را که در یکی از پلی‌لیست‌های‌م جا مانده شنیده‌ام.
هنوز، هربار که می‌بینمش، هربار که می‌شنومش، در آن لحظه قفل می‌شوم. نفسم بند می‌آید و قلبم یک لحظه می‌ایستد.

هرجا و هرکِی که باشد، برمی‌گردم به آن‌ مکان و آن لحظه‌ای که عینش برای خودم اتفاق افتاد. زخمی که هنوز کهنه نشده. لحظه‌ای که هنوز خوابش را می‌بینم، کابوسش را.

تا حالا ندیده‌ام کسی در موردش حرف بزند. دو-سه تا جمله‌ی پرطمطراق‌تر در همان سکانس هست که بیشتر نقل می‌شوند. به‌خصوص یک‌جاییش که باز خود منم.

«من این‌جوری‌ام. همیشه هروقت باید یه کاری بکنم، یه دفعه اصلا هیچ‌کاری نمی‌کنم.»

این منم؛ با این جمله همه‌ی کارهای نکرده که می‌توانستم بکنم یادم می‌آید و تف می‌کنم به ترس‌ها و محافظه‌کاری‌هام.

اما دو دقیقه و 52 ثانیه بعد، خیلی بیشتر منم. منم در آن لحظه‌ای که ویران شد. در آن لحظه‌ای که داشتیم Wind of Change اسکورپیونز را گوش می‌دادیم و از قضا همان‌جا و همان‌لحظه همه‌چیز عوض شد. شوک آن لحظه، شوک آن «تا کِی؟» خیلی بیشتر منم. 

آن لحظه، جوابِ «تا کِیِ؟» ما «تا همیشه» نبود. «می‌رم که برم» که نبود. اما هر دو ته دلمان می‌دانستیم که «تا همیشه»، معقول‌ترین جواب است. محتمل‌ترین احتمال. اتفاقی که افتاد.

نمی‌دانم چندنفر دیگر در این دنیا آن شوک را کشف کرده‌اند. فکر می‌کنم فقط برای کسانی قابل کشف باشد که حسش کرده‌ باشند. زندگی‌اش کرده باشند. ساعت‌ها می‌توانم در موردش حرف بزنم و صفحه‌ها بنویسم. اما هیچ‌کس هیچ‌وقت نمی‌تواند شوک چنین لحظه‌ای را توصیف کند.

دقیق‌ترین بازنمایی‌اش، همان «تا کِی؟» علی مصفاست.

سوالی که مفهوم زمان را عوض می‌کند. دلی که غروب خداحافظی تنگ می‌شد و بغضی که هرشب موقع خداحافظی‌ای که می‌دانستی تا صبح فردا بیشتر دوام ندارد، می‌ترکید؛ از خودش می‌پرسد «تا کِی؟» و می‌داند که جواب «تا همیشه» است. 

در یک بازه‌ی یک لحظه‌ای، باید «تا فردا صبح» را تبدیل کنی به «تا همیشه». ویرانگری اما در آن پاسخ نیست. خود سوال است که همه‌چیز را تمام می‌کند. بعد از آن هرچقدر هم که طول بکشد که «تا همیشه» را شروع کنی و هرچقدر هم به لطف «حضور مجازی» چنگ بزنی به چیزی که دیگر نیست، داری در آن ویرانی دست‌وپا می‌زنی.

اتفاقی که سر وقت نیفتد، هیچ‌وقت نمی‌افتد.

سوالی که یکی از روزهای گاه‌شمار شکست را رقم زد.


با سوال «تا کِی؟» همه‌چیز ویران می‌شود، درست از اول دقیقه‌ی چهار...

Monday, November 9, 2015

#2 چیزی نمانده بود آخرینش شکست شود!

چند روز قبل که با یکی-دو ساعت تاخیر داشتم می‌رفتم سر کلاس Orientierungskurs -که قرار است قانون، تاریخ، فرهنگ و ارزش‌های جامعه آلمان را یادمان بدهد- و احتمالا در فکر این بودم که برای این یکی-دو ساعت چه بهانه‌ای بیاورم، در حال عبور از عرض خیابان -با دوچرخه- صدای بلند ترمز شنیدم و در چشم‌برهم‌زدنی بین زمین و هوا بودم.
همین که رسیدم به زمین، قبل از این که چپ و راستم را پیدا کنم و بفهمم چه اتفاقی افتاده و چقدر زنده‌ام، چند نفری دورم را گرفتند و کنارم کشیدند و شروع کردند تندوتند آلمانی حرف زدن که از بین‌شان «آرام باش» و «خوبی؟» و «می‌بینی؟» و «می‌شنوی؟» و «امروز چند شنبه است؟» و چیزهایی از این دست را فهمیدم و جواب دادم. یکی پتو انداخت روی‌ام و یکی آب داد دستم و وسط این داستان‌ها داشتم فکر می‌کردم مردم این‌جا نه تنها -همان‌طور که قبلا کشف کرده بودم- مسئولیت‌پذیرند، که مجهز هم هستند و ظاهرا تک‌تک آدم‌ها آمادگی کمک به قربانیان تصادف را دارند؛ که کم‌کم زیر ژاکت‌ها و کاپشن‌ها و کت‌ها، نام‌ونشان و علامت پلیس را دیدم و فهمیدم بین انبوهی پلیس لباس شخصی -که دقیقا در فاصله خوردن ماشین به من و رسیدن من به زمین  آن‌جا جمع شده‌ بودند- احاطه شده‌ام.
راستش از آن روز به بعد تصورم این است که دست کم نصف آدم‌هایی که در کوچه و خیابان از کنارشان رد می‌شوم پلیس هستند! 
خلاصه که به چشم‌برهم‌زدن بعدی و قبل از این که بفهمم واقعا چقدر سالمم، بین پلیس‌هایی با لباس‌های پلیس احاطه شده بودم. سخت نیست متوجه شوی که طرف مقابلت نهایتا نصف حرف‌های تو را درست متوجه می‌شود و جواب می‌دهد. پلیسی که معاینه‌ام می‌کرد هم این را فهمید و شروع کرد انگلیسی حرف زدن. وقتی فهمیدم مغزم درست کار می‌کند که ناخودآگاه زیر بار انگلیسی حرف زدن نرفتم و اصرار کردم با همان آلمانی شکسته‌بسته و الکن ادامه بدهم. 
هنوز معاینات پلیس تمام نشده بود که آمبولانس هم رسید و به فاصله‌ی کوتاهی بیمارستان بودم تا انبوه پزشک‌ها به کمک دم‌ودستگاه‌شان تشخیص بدهند خوشبختانه سالمم. کمی هم به اشاعه‌ی دانش کمک کردم تا دانشجویان امروز، پزشکان فردا یاد بگیرند چطور باید یک مجروح تصادف را سونوگرافی کنند و چطور باید عکس بگیرند و زخم‌ها را پاک کنند و ... . 
به‌هرحال این نیز گذشت و زندگی ظاهرا کمافی‌السابق ادامه دارد. البته نه خیلی "ظاهرا": بنا به قرائن با صورت روی زمین فرود آمده‌ام و به این ترتیب یادگار تصادف را تا مدتی که هنوز نمی‌دونم چقدر است، روی صورتم خواهم داشت... . 
اتفاق خیلی شدید و مرگبار نبود البته، اما به‌هرحال وقتی ماشینی با سرعت نسبتا زیاد به دوچرخه‌تان بزند، طبیعی‌ست که فکر کنید ممکن است لحظات آخر عمرتان باشد، به‌خصوص که چند متری هم به هوا پرتاب شوید و فرصت فکر کردن داشته باشید.  
در آن چند ثانیه‌ای که بین زمین و هوا بودم، جوری که خودم هم باورم نمی‌شود، یاد اسم این وبلاگ افتادم، «گاه‌شمار شکست‌های نخستین»؛ و در همان چند ثانیه به خودم گفتم «دیدی نه تنها آرزوی پست اول این وبلاگ، "امید که واپسینش شکست نباشدبرآورده نشد و رفتی؛ که حتی همین گاه‌شمار شکست را هم به جایی نرساندی و رفتی 
(البته این فکر دومی بود که به ذهنم رسید. قبل از هرچیزی حتی قبل از این که برخوردی اتفاق بیفتد، به خودم گفتم «دیدی ندیدی‌ش و رفتی...») 
شنیده بودم که آدم‌ها معمولا از مواجهه با احتمال مرگ و درک کوتاهی زندگی، متحول می‌شوند و سعی و تلاش‌شان را برای رسیدن به آرزوها و تحقق رویاهای‌شان بیشتر می‌کنند. من البته اگر روزی کوتاهی زندگی را درک و باور کنم، اولین کاری که می‌کنم این است که تمام کارهای‌ام را رها می‌کنم و مستقیم می‌روم دفتر یک هواپیمایی و یک بلیط مستقیم رشت می‌گیرم تا دست کم یکی از کارهای نکرده‌ام را به سرانجام رسانده باشم و صددرصد شکست‌خورده از دنیا نرفته باشم. 
اما عجالتا آن‌قَدَرها زندگی را کوتاه نیافته‌ام. آن‌قَدَرها هم متحول نشده‌ام که ماتحت فراخم را جمع کنم و از فردا برای تحقق انبوه رویاها و آرزوها شبانه‌روز تلاش کنم. 
فقط تصمیم قاطع گرفته‌ام که این‌جا را مرتب به‌روز کنم؛ که اگر قرار باشد زندگی آن‌قدر کوتاه باشد که شکست‌خورده از دنیا برویم، دست کم گاه‌شماری از این شکست‌ها ثبت شود بر جریده عالم...
--- این وسط یک کنسرت آناتما را هم از دست دادم تا حسرتش عجالتا روی دلمان بماند...

پس‌نوشت این که فارسی نوشتن در بلاگر واقعا مصیبت است! چپ‌چین-راست‌چینش دمار از روزگار آدم درمی‌آورد و کلامت لاتین که اصلا کل متن را به‌هم می‌ریزد! فاصله -فاصله که چه عرض کنم، گسَل‌های- بین خطوط هم پر نشد که نشد! این رسم‌الخط‌فارسی جز دردسر برای ما نداشته تا حالا!